مادر

سلام دوستان عزیز این یک داستان است میخوام نظرتون درباره ی این داستان بدمنم پس لطفا نظربدید

پسری همراه بامادرش که فقط یک چشم داشت زندگی می کرد اوازمادرش بدش می آمدوداستان زندگی مادرش رااینگونه تعریف میکند.

ازمادرم بدم می آمد تمام همکلاسی هایم مرامسخره میکردند.بعضی وقت هابه اوپرخاش می کردم وقتی بزرگ شدم به خارج سفرکردم زن گرفتم وبچه دارشدم اماروزی فهمیدم که مادرم مراپیداکرده است فرزندم ازدیدن او وحشت کردوجیغ کشیدمن هم روبه اوکردم وگفتم بروگمشو نمی خوام ببینمت اوبدون این که چیزی بگویی رفت چندروز بعدخبرمرگش رابهم دادند اصلا ناراحت نشدم وحتی یه قطره اشک هم نریختم.اویک نامه برام نوشته بود:

سلام پسرعزیزم میخواستم چیزی رابهت بگویم.هیچ وقت ازمن نپرسیدی چرامن فقط یک چشم دارم وقتی توکوچک بودی تصادف کردی ویک چشمت راازدست دادی من یکی ازچشم هایم رابه تودادم اماکاش ازمن سوال میکردی واین قدرمراتحقیرنمی کردی اماحالاپشیمانی هیچ سودی نداردخداحافظ عزیزم برای همیشهناراحتهمان وقت چشمانم پرازاشک شد.گریه

/ 0 نظر / 14 بازدید