دیگر بار به دنیا آمد! 

سرش، قد سرسوزن بود و تن اش سیاه و کرکی! لای برگ‌های درخت توت می‌لولید. نه چشمی و نه گوشی. نه بالی و نه پایی. می‌خورد و می‌خزید و به قدر دو وجبِ انگشتِ بسته ی آدم، جلو می‌رفت. زندگی را تا همین جا فهمیده بود. اما آسوده بود و خوشبخت. دوستان اش هم دوست اش می داشتند. دوستان دیکرش کرم‌های کوچک خاکی! هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناک اش را به شاخه‌ای می‌چسباند. قدری سکوت و قدری سکون. چیزی در او اتفاق می‌افتاد. رنجی توی تن کوچک اش می‌پیچید. دردش می‌گرفت. ترک می‌خورد و بیرون می‌آمد: هر بار تازه‌تر، هر بار محکم‌تر. دوستان اش اما به او می‌خندید اند. به شکستن اش، به ترک برداشتن اش. به درد عمیق و رنج اصیل اش و او خجالت می‌کشید. دردش را پنهان می‌کرد و رنج اش را. بزرگ شدن اش را. رشد کردن اش را. روزها گذشت و روزی رسید که دیگر آن چه داشت، خشنودش نمی‌کرد. چیز دیگری می‌خواست. چیزی فزون. افزون تر از آن چه بود. می‌خواست دیگر شود. دگرگون. از سر تا به پا و از پا تا به سر.
می‌خواست و خواستن اش را به خدا گفت. خدا کمک اش کرد. او را در مشت خود گرفت و به او تنیدن آموخت. بافت و بافت و بافت و تنهایی را به تجربه نشست و سرانجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار به دنیا آمد. با بالی تازه و دلی نو! و آن روز، آن روز که آن کرم کوچک بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت، آن روز که آن خودِ کهنه‌اش را دور انداخت، دوستان اش نفرین اش کردند و دشنام اش دادند و فریاد برآوردند که این
جرمی نابخشودنی است! این خیانت است. این که کرمی، پروانه باشد. اما تو بگو، او چه باید می‌کرد؟ خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی!